Friday, June 30, 2006

خاطره جام جهانی 2006

طبق معمول از سر کار اومدم که مثلا بازی فوتبال کشور محبوبم(هلند) را ببینم اما متاسفانه خوابم برد و حدود ساعت 7 عصر بیدار شدم دیدم که موبایلم داره زنگ میخوره بله خودش (فروز) بود گوشی رو برداشتم واااااای اون صدای نازش دیونم می کرد خلا صه قرار بر این شد که من برم خونشون که کامپیوترشو درست کنم من هم سریع لباسمو پوشیدمو سوییچ رو برداشتم پریدم تو ماشینو رفتم طرف خونشون دمش گرم این فوتبال ایران هیچی نداشت برای من خیلی خوب شده بود چون همه ملت رفته بودن خونه که بازی نگاه کنن و خیابونها خلوت خلوت شده بود جوری که من اول بازی تازه راه افتادم و هنوز نیمه تمام نشده بود من رسیدم تو کوچه و چون پلاک و زنگ رو نمیدونستم باهاش تماس گرفتم و منو راهنمایی کرد تا رسیدم دم در خونه به محض رسیدن من فروز هم ان طرف درظاهرشد درو باز کرد وااااااااااااااااای خدای من چقدر خوشگل بود انگار خدا هر چی هنر داشت تو خلق کردن فروز گذاشته بود آخه من فروز را به ان موقع ندیده بودم و فقط تلفنی با هم صحبت می کردیم آخ راستی یادم رفته بود که بگم چه طوری من با این فرشته چه جوری آشنا شدم .
داستان به این طریق بود که یه روز که حوصلم سر رفته بود وب چرخی و یه خورده چت کردن دیدم که خالی از لطف نیست توچت روم بودم که id تازه join شد که کرم گرفت و گفتم که باید با این چت کنم امشب خلاصه بعد از کلی کرم ریختن وid عوض کردن قلقشو گیر آوردم و شروع کردم باهاش چت کردن و کلی سوال و پاسخ دیدم که اینجوری فایده نداره که کیر من پشت کامپیوتر سیخ کردم و کس آن هم اون طرف شروع به خارش کرده بود. گفتم بزنم به سکس چت و در صورتی که خودم این کارو بیفایده میدونستم ولی خوب چاره چی بود .
سپس بعد از 2 ساعت چت کردن و قربون صدقه هایی که تو چت میرن من شماره موبایلمو دادم که قرار شد که باهام تماس بگیره ولی گفتم که این هم مثل بقیه شماره رو گرفت که دل ما رو خوش کنه.
گفتم که زنگ نمیزنه تا اینکه پس فردا اون روز دیدم موبایل زنگ خوورد و از شانس بدم تو جلسه بودم و نتونستم که گوشیو بردارم این جریان گذشتو تا اینکه فردا دوباره موبایلم شروع به زنگ زدن کرد این بار گوش شیطون کر مزاحم نداشتم و گوشیو برداشتم الووووووو جونم…
وااااااااااااااای چه صدای نازی داشت فهمیدم که خودشه (به خودم گفتم خره شانس در خونتو داره خراب می کنه از در زدن گذشته دیگه )بعد از کلی صحبت و حال و احوال میخواستم راضیش کنم که یه قراری بذارم که همدیگر و ببینیم ولی قبول نکرد و گفت که هنوز زوده ما هم که خورده بود تو حالمون دیگه اصرار نکردم و از طرفی که زیاد نمیتونستم زیاد با موبایل صحبت کنم زود تمومش کردم ولی تونستم شماره شو بردارم و یه هفته بعد که تماس گرفت من به خاطر آن روز که ضد حال خورده بودم زیاد تحویلش نگرفتم تا اینکه داشتم می گفتم مات و مبهوت تماشا دیدن فروز بودم که با صدای بلندش که دعوتم کرد برم تو…
تازه به خودم اومدم و آن جلو راه می رفت و منو راهنمایی می کرد و چون من خیلی شوخ طبع بودم از همون زمان صحبت کردنمون شوخی را باهاش راه انداخته بودم و شروع کردم در مورد فوتبال و تیم ملی و این جور حرفها ازش سوال کردن تا اینکه رسیدیم به اطاق کامپیوتر و سیستم و روشن کرد و نشستم رو صندلی و به شوخی بهش گفتم که اصلا زحمت نکشید من نوشیدنی نمی خورم فهمید که باید بره یه لیوان آب برام بیاره و بعد از یه خورده ور رفتن با کامپیوترش موضوع سی دی های کامپیوترومطرح کردم که مورد نیاز هست و باید بره بیاره گفت باشه ولی باید برم از تو اطاق خواب بیارم.
گفتم باشه برو بیار رفت و من هم پشت سرش راه افتادم رفتم دنبالش حس فوضولیم گل کرده بود می خواستم با محیط خونه آشنا بشم ولی راستشو بخواهید اسم اطاق خواب یه خورده تحریک کننده بود پیش خودم گفتم که انجا بهترین مکان هست تو حین راه رفتن آن کون خوش تراشو می دیدم که داشت منو دیونه میکرد عجب کونی داشت یعنی می شد من به آن کون برسم تو این فکرا بودم که رسیدم به اطاق خواب و فروز رفت از تو کمد یه جعبه مادربرد آورد و گفت : این همه سی دی ها هست من هم گرفتم شروع کردم به نگاه کردن اما آن سی دی که من میخواستم توش نبود اما یه سی دی برداشتم که سی دی ساند بود گذاشتم لب تخت و جعبه رو دادام بهش و آن هم گذاشت لبه تخت نا خدا گاه نگاهامون به هم گره خورد هم من و هم اون تو چشمهامون شهوت موج میزد فهمید که چی میخوام و من هم فرصت ندادم و خوابوندومش روتخت.
شروع کردم به لب گرفتن چه لبهای گرمی داشت جاتون خالی هر کس این لبها رو میخورد تا 15 سال تامین بود حسابی حشریش کرده بودم طوری لبهامو میخورد که احساس می کردم که داره کنده میشه لبهام به اوج شهوت رسیده بود .
ازم پرسید: کاندوم داری
گفتم :آره
گفت: برو بیار
گفتم : چه خبر عجله داری
و دیگه چیزی نگفت و خدایش هم حق با آن بود چون تو اوج شهوت بود طوری که من ازش لب میگرفتم از همون لبهای که هر ادمی رو شهوتی می کرد کمی اومدم پایین تریعنی همون جایی که من مهارت تو خوردنش داشتم آره درست گفتی گردن آخ جووووووووووووون آخ که چه حالی میده تا حال گردن هر کسی رو که خوردم نتونسته طاقت بیاره شروع به لیسیدن کردم زبونمو رو گردنش از این طرف به ان طرف می دوید طوری که حس خاصی بهش میدادم (اینو بگم که اکثر زنها به این کار حساسیت دارن ) کم کم رفتم سراغ گوشش وقتی که می مکیدم چنگی بود که کمرم و به رو تختی می کشید دیگه طاقت نداشت گفت که عرشیا بذار توش.
ولی من هم که به این سادگی دست بر نمی داشتم تازه اصل کار مونده بود آره آن سینه های خوش تراشش که مثل مرواریدی تو صدف می درخشید وقتی که سوتینشو در اوردم منو دیونه کرده بود هنوز که یه چند وقتی بیشتر از ان زمان نمیگذره یادم که می افته کیرم سیخ میشه یه جفت سینه سفت سفت جلوم بودکه با تمام شهوت گازش گرفتم که یهو صدای جیغش منو به خودم اورد تازه فهمیدم دارم چه کار میکنم اخخخخه حیف بود اگر این کارو نمکردم میدونم که بعدا حسرتشو میخورم (انهایی که این کارو کردن میدونن که من چی میگم امیدوارم که این صحنه برای هر کس اتفاق بیفته و به قول بچه های خودمون حالشو ببره ) فکر کنم که حدود 20 دقیقه داشتم که اون جیگرارو میخوردم دیگه هم من و هم اون تو اوج بودیم اصلا دیگه گذشت زمان رومتوجه نمی شدم سینه هاش خیس خیس بود یواش یواش اومدم پایین تر رسدم به انجایی که باید میرسیدم اره نافشو میگم( چه خبر انقدر جلو جلو میری صبر کن با هم بریم )یه دور دور میدون زدم دیگه نتونست طاقت بیاره
گفت: داری چه کار میکنی
گفتم :نه که تو هم بدت می یاد
گفت: من که حریف زبون تو نمی شم هر کاری میکنی بکن فقط زودتر که دارم آب میشم
گفتم :ای به چشم عزیز جوووووووووووون
رفتم پایین تر تازه رسیده بودم به درگاه بهشتی همین طور که زبونمو میکشیدم رو پوستش از روی شرتش درگاه بهشتی و بوسیدم و رفتم رو رانش کناره رانشو خوردم راستشو بخوای دیگه کیرم تو شرتم تاب نداشت فکر کنم که پوست موستش ترکیده بود سریع شرتشو در اوردم بله ان کس نازنینش پف کرده بود کس به ایین توپلی محشره دیگه همچین چیزی گیرم نمی اومد خوردم تا جایی که کسش حسابی آب انداخت دیگه زمان برای ورود مناسب بود ولی تازه آوردمش رو خودم به حالت 69 خوابیدیم و شروع کرد برام خوردن واااااااااااااااااااای چه خوردنی میکرد به قدری تو کارش تبحر داشت که انگار استاد دانشگاه بود طوری میخورد که منو به اوج رسونده بود دیگه احساس میکردم که کیرم سه برابر شده بود داغ داغ بود دیگه حال نداشتم تو ان حالت هم براش بخورم که بهش گفتم : بخواب بغلمم
(*نکات ایمنی هم فراموش نشه کاندوم یادت نره ) کشیدم روشو بهترین حالتی که دوست دارم برای شروع فرقونی بود وقتی کیرمو گذاشتم دم کسش یکی دوبار بالا پایین کردم یواش هل دادم توش که یهو صداش دراومد گفت : چقدر کلفته ؟
از تن صداش فهمیدم که از این موضوع داره کلی حال میکنه و به قول خودمون که کلی خوش به حالش شده در جواب هم بهش گفتم : نه که تو هم بدت میاد .
در جواب دیگه چیزی نگفت فقط یه چشمک پر معنا بهم زد و خندید .
واااااااااااااای چه کس داغی داشت احساس میکردم که کیرم تو یه کوره خیلی بزرگ هست تو همون حین یاد کوره شیشه خم افتادم که با چه درجه گرما شیشه رو ذوب می کنه .
شروع به تلمبه زدن کردم که به مرور زمان و تکرار مکررات شدت تلمبه زدنم بیشترو بیشتر می شد. اون هم بیکار نبود کارشو خوب بلد بود گاه گدار با چوچوله های خودش و گاهی هم که کیرم خیلی خشک میشد یه خورده اونو خیس میکرد که این کارش خیلی کمک من میکرد و حرکتم سریع تر میشد حالتو عوض کردم رو چهار دستو پا خوابوندمش من رو زمین ایستادم و ان رو تخت بود و من از پشت تلمبه میزدم همزمان با اینکه میخورد در کسش موج مکزیکی ایجاد میشد ااااااخ که دیدن داشت خلاصه بیکار نبودم و گاه گدار لبهای نازی ممتد و پیوسته میگرفتم که خیلی حال می داد به قدری سریع این کارو می کردم که خودم خسته شدم و پاشدم و حالتو عوض کردم بردمش لب تخت دو تا پاشو گذاشتم رو زمین و دو تا دستشو گذاشتم رو تخت و خودم هم رو زمین پشت سکان بودم دوباره شروع کردم به تلمبه زدن و با دستام ان دو تا سینه بلوریش رو گرفته بودم و نوکشونو می مالیدم دیدم که بدنش داره شل میشه حدس زدم که داره ارضا میشه خوب به سرعتم اضافه کردم یهو دیدم جیغش به هوا رفت فهمیدم که کارش تموم شد حالا من مونده بودم یواش کیرمو در اوردم گذاشتم در کونش یواش سرشو هل دادم تو خیلی تنگ بود دیدم به این سادگی نمیشه وارد این قلعه شد یه مقدار با انگشتم ور رفتم که بتونم یه جایی باز کنه بعد خلیفه رو وارد بغداد کنم همزمان با ورود انگشتام به تعدادشون اضافه میکردم یکی دوتا سه تا دیدم که چنگی هست که داره به رو تختی میکشه اروم اروم کیرمو گذاشتم در کونش یواش هل دادم تو جوووووووووووووووون دیگه تو اوج بودم ولی به محض ورود کیرم از لبه تخت پرید وسط تخت که من هم راهی جز این نداشتم کم کم به سرعت تلمبه زدنم می افزودم که من دیگه تو آسمون هفتم داشتم سیر میکردم هر چی روش بلد بودمو و در موردشون شنیده بودم استفاده کردم و فیضشو بردم (الکی نیست که قزوینی ها دنبال کون هستن انصافا بد چیزی نیست من یکی رو برد بود تو اوج) جوری تلمبه می زدم که تخت به صدا در اومده بود گفتم همین الانه که هر چی پیچ داره باز بشه و پهن رمین بشیم هر دومون من هم بی خیال این حرفها هر چه تمام تر به سرعتم میافزودم
اخ که فدای ان موج کونش بشم با هر ضربه ایی که من میزدم چند بار این کون به حرکت در می اومد دیگه داشتم ارضا می شدم کیرمو در اوردمو کاندومو از روش برداشتم با دست خودمو به زمان ارضا شدنم میرسوندم اون با دهن باز جلوم نشسته بود فقط این جور صحنه ها رو تو فیلم دیده بود و این دفعه اولم بود که یه نفر با اون آتش نشسته باشه جلوم و منتظر خیر مقدم گویی به آب مبارکم باشه با فشار اولین قطره آبم پرید رو صورتش و همین طور قطرات بعدی من دیگه حال ایستادن نداشتم و افتادم رو تخت ان هم پشت سر من افتار رو سینه من کلی ازم تشکر کرد و من هم کلی حال کردم

Thursday, June 08, 2006

ره آورد نماشگاه کتاب تهران

امسال بعد از 5 سال رفته بودم نمایشگاه کتاب. البته چند تا کتاب برای کارشناسی ارشد نیاز داشتم وگرنه کی حوصله داره پاشه بره تهرون؟ شبش زنگ زدم یکی از دوستان و قرار شد صبح برم خونه ش. خونه ش طرفای آرژانتین بود. خسته و کوفته رسیدم اونجا.زنگ زدم دیدم رفیق کوس کشم با یه قیافه ی کیری و خواب الود در رو باز کرد. بهش گفتم چه خبره الاغ... چرا این قدر چرت می زنی؟گفت بریم تو برات می گم... رفتیم توی اپارتمانش... دیدم همه جا به هم ریخته س... رفیقم گفت : بابا دیشب تا حالا بکن بکن بود اینجا. یه دفه جور شد. هرچی هم زنگ زدم روی موبایلت در دسترس نبودی. نیم ساعت نیست رفته ن از اینجا. من هم گفتم کیرم توی این شانس و کم کم کیرم راست شد. به دوستم گفتم : باور کن 3 ماهه چیزی نکردم و حسابی تو کفم اگه می شه واسه امشب جورشون کن. دوستم گفت : کونی مگه من کوس کشم ؟؟ بابا دو تا دختر فراری بودن که رفتن من چه می دونم الان کجان ؟و ادامه داد ولی کلید خونه تحویل تو من تا شب برنمی گردم اگه چیزی گیر اوردی بیار تو... یه دو تومن فقط بزار کف دست نگهبان برج... که سه نشه... کم کم لباس پوشید و زد بیرون... من موندم و یه کیر راست و یه شکم خالی و یه سر و وضع کیری از مسافرت برگشته..! اول رفتم یه دوش توپ گرفتم. یه صبحونه زدم تو رگ و با یه ماشین خودم رو رسوندم نمایشگاه کتاب... چه محشری بود و چه کوس بازاری... یکی از یکی خوشگل تر چن تا ازغرفه ها رو سرزدم و مشغول خرید شدم... رسیدم روبروی یه غرفه که فقط کتاب های مارکز و هدایت رو می فروخت. من بیشتر او نها رو زمان دانشجویی خونده بودم... دیدم دوتا دختر کوس طلا با فروشنده در مورد مارکز صحبت می کنن و اون کوس خول هم ظاهرا اطلاعاتی نداشت. و کوس شعر جواب می داد. من خودم رو انداختم وسط و بی مقدمه گفتم :.. بله بله کتاب صد سال تنهایی در سال 1975 جایزه ادبی نوبل گرفته. نثرش رئالیسم جادوییه و محشره هرکی این کتاب رو نخونه اصلا کتاب خون نیس... و کلی کوس شعر دیگه هم سر هم کردم که مثلا بوف کور هدایت هم به همین سیاق نوشته شده... کم کم دخترا با من سر حرف رو باز کردن و در مورد هدایت سوال کردن بعد هم فروغ و شاملو و جمال زاده و ال احمد... بنده هم که کتاب باز حرفه ای بودم همه رو جواب دادم و آروم آروم دخترا شروع کردن با من قدم بزنن... من پرسیدم شما از کجا تشریف اوردین ؟ گفتن دانشگاه ازاد آشتیان... من هم گفتم من دانشجوی فوق لیسانس ریاضی دانشگاه صنعتی اصفهانم... و اونها ازاینکه من این همه کتاب ادبی خونده بودم تعجب کردن. اخه ریاضی کجا و ادبیات کجا ؟ به اون دخترا که اسم یکیشون پرستو و اون یکی هم فروزان بود کمک کردم تا کتاب های خوبی بخرن. نزدیک یکی دوساعت با هم بودیم و طرفای ظهر قصد داشتن خداحافظ کنن. من گفتم ؟ تا کی تهران هستین ؟ گفتن شب برمی گردیم. گفتم تا شب اگه بیکارید با هم باشیم من هم کاری ندارم...فروزان که اندام کشیده و چشمای خوشگل تری داشت گفت : ما خیلی مزاحم شما شدیم. به خدا شرمنده هستیم... گفتم نه خواهش می کنم. و ادامه دادم اگه خسته این بریم منزل یکی از دوستان من... اونجا یه استراحتی بکنین و بعد برین... فروزان من من کرد و گفت اخه درستش نیست که...پرستو گفت : دوستتون با کیه ؟ من گفتم: شب می یاد خونه من تنهام... و تقریبا برای رفتن اماده شدیم... من فوری یه تاکسی دربست گرفتم... و نشستم روی صندلی عقب کنار فروزان... باورکنید پای چپم که به پای فروزان خورد کیرم راست شد و باورم نمی شد من قراره این دو تا کوس رو با هم بکنم... ولی یه کمی هم دودل بودم که ببرمشون خونه و موفق نشم بکنم... این بود تصمیم گرفتم اگه قصد دادن ندارن زنگ بزنم دوستم تا اون هم بیاد...رسیدیم دم در برج... رفتم توی اتاق نگهبانی و گفتم سلام من خواهر زاده ی اقا مرتضی هستم. از نمایشگاه کتاب می یام اگه اهل کتاب هستید این رو برای شما خریدم و یه دیوان حافظ گذاشتم جلوش که یه اسکناس 2 هزارتومنی هم زیرش بود و گوشه ش پیدا بود... نگهبان گفت : ممنون پسرم... من عاشق شعرم... وگفتم با اجازه و دو فرند کوس تور شده را با اسانسور تا داخل اپارتمان مشایعت کردم. باور کنید توی کونم عروسی بود ولی نمی دونستم از کجا شروع کنم. بی مقدمه گفتم اگه گرمتونه جا لباسی توی اون اتاق هست می تونین راحت باشین. مثل اینکه منتظر این حرف باشن دوتایی رفتن توی اتاق و بعد از ده دقیقه دو تا حوری بهشتی وارد شدن... فروزان با موهای بلند و یه تاپ قرمز و پرستو هم با موهای کوتاه مش کرده و شلوارک نارنجی رنگ... وای من کیرم در حال ترکیدن بود... به فروزان گفتم : فکر نمی کردم دعوت منو قبول کنید... اون گفت : دیدیم موقعیت مناسبیه که با هم بیشتر اشنا بشیم و از محضر شما استفاده کنیم و تقریبا سرگرم حرف شدیم... پرستو که یه کم گوشه گیر بود و داشت به کانال های ماهواره ور می رفت گفت : اینجا حمام نداره ؟...خیلی عرق کردم و گرممه. من هم فوری گفتم چرا عزیزم. این حمام و در رو بهش نشون دادم... و پرستو وارد حمام شد... من موندم و فروزان و تقریبا راه برای کردن اون هموار شد... مخصوصا از جلوی فروزان رد شدم و رفتم توی اشپزخونه تا کیر راست شده م رو ببینه و حساب کار رو بکنه... اون هم زیر چشمی یه نگاهی به شلوار من انداخت و به روی خودش نیاورد. دوتا چایی اوردم و نشستم کنار فروزان. خودم رو بهش نزدیک کردم و گفتم : ببخشین فروزان خانوم شما خیلی دختر زیبایی هستین... من خیلی حالم بده... فروزان گفت : چطور مگه : و دست منو گرفت. گفتم : نمی دونم می خوام ببوسمتون... و لبش رو اورد جلو من هم لبام رو چسبوندم به لباش و شروع کردم لب بگیرم... نفس های گرمش بسیار تحریک کننده بود... اروم دست گذاشتم روی سینه هاش. چقدر نرم و برجسته بودن. و شروع کردم بمالمشون و کم کم دست بردم زیر تاپش و اون ها رو گرفتم توی مشتم... کم کم بلندش کردم و بردمش توی اتاق خواب و انداختمش روی تخت... و شروع کردم باسن های نرمش رو بمالم... و سینه هاش رو بخورم... هول کرده بودم. نمی دونستم چی کار کنم... تا به حال این قدر کوس راحت و دلچسب گیرم نیومده بود...اروم اروم دست بردم. توی شورتش و کوسش رو گرفت و شروع کردم بمالم با جیغ های کوتاهش نشون می داد که حسابی به سکس احتیاج داه و دختر گرمیه... کم کم لخت لختش کردم... و دستش رو گرفتم و گذاشتم روی کیرم. کیری که از تعجب داشت می ترکید... یه کم مالید و گفت : بذار دهنم دارم می میرم... کیرم رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد ساک بزنه... اون هم چه ساکی... پیش خودم گفتم باید جفتشون رو بکنم. توی همین فکرا بودم که دیدم در باز شد و پرستو خانوم با یه حوله قرمز رنگ وارد اتاق شد. و گفت سهم منو هم بذار کنار کونی. همه شو نخور...من که داشتم شوکه می شدم... دیدم پرستو حوله رو زد کنار و نشست به ساک زدن و گفت به به چه شیرینه... و دوباره تا ته کرد توی دهنش و همین طور حرفای سکسی می زد. من درحالی که داشت حال بد می شد گفت بسه پرستو. ابم الان می یاد. پرستو هم ول کرد و دیدم فروزان در حالی که داشت کوسش رو می مالید گفت :...اخ. اخ. وای. بیا منو بکن مردم... به کمک پرستو فروزان رو انداختیم روی تخت... و در حای که لنگ هاشو داده بو بالا گفت بکن توش بکن توش مردم... به پرستو گفتم جلوش بازه ؟ گفت اره زود باش حالش بد شده. من هم کیرم رو با فشار هرچه تمام تر کردم توی کوسش و شروع کردم با غیض و فشار و شهوت معطل مانده ی سه ماهه تلمبه بزنم... پرستو هم محکم کونم رو فشار می داد و توی کردن کمک می کرد... کم کم اب فروزان اومد و چن تا جیغ محکم کشید و گفت. جون. من کوس دادم... اخیش. گنه کردم گناهی پر ز لذت.....مرسی بچه ها من کوس دادم... اروم کیرم رو از توی کوس فروزان در اوردم و به پرستو گفتم بخواب. پرستو گفت : من کون می دم. جلوم بسته س. گفتم باشه جیگر. بخواب کیرم تو اون کون فندقی ت. شما دو تا کجا بودید من سه ماهه دارم می میرم... .و خوابید روی تخت و باسن ها رو داد بالا... فروزان که تازه ارگاسم شده بود پاشد و اومد کمک و شروع کرد کوس پرستو رو بماله... من هم کیرم رو یه کم خیس کردم گرچه از کوس فروزان کاملا خیس شده بود و اروم گذاشتم دم کون پرستو. کون تنگی بود... و اروم کلاهک هسته ای رو فرو کردم که جیغ پرستو در اومد و گفت : خیلی کلفته مردم... صبرکن... نزن دیگه یه کم صبر کردم... و تا ته فرستادم تو... تقریبا تمام کیرم توی کون پرستو بود... اروم در اوردم و دوباره فرو کردم... پرستو که از شدت درد و لذت داشت به خودش می پیچید گفت : آبت رو بیار... آبت رو بیار. دارم می میرم... خیلی کلفته... البته طفلکی راست می گفت. فکر کنم تازه کار بود و اصول کون دادن رو نمی دونست...شروع کردم محکم تلمبه بزنم و یه دفه گفتم آب دارم اب چی کار کنم فروزان گفت در بیار زود من هم فوری کیرم رو کشیدم بیرون... و شروع کردم اب منی هام رو روی سینه های پرستو و فروزان بریزم... اون قدر لذت بردم از این کوس و کون کردن که نهایت نداشت... با سینه هایی پر اب منی و کیری فاتح کوس و کون رفتیم حمام. تا شب دو بار دیگه هر دوی اون ها رو سیر کردم. به طوری که شب که دوست اومد خونه نمی تونستم پاشم و در رو باز کنم
دوستان لطفا نظر هم بدید

سلام دوستان

با عرض سلام خدمت دوستان
من این وبلاگو ساختم تا داستانهای سکسی را در این وبلاگ قراربدم